صحرا صحرا چو دیک جوشان شو
می جوش و محرک خموشان شو
چون می زده نعره زن خروشان شو
از ساغر باد، باده نوشان شو
تا هوش آری به مغز مدهوشان
بشنو سخن مرا که خسبیدن
ننگ است و چه بهترست کوشیدن
بشنو سخن مرا که نشنیدن
نشنیدن و با سخن ستیزیدن
این است شعار پنبه در گوشان
عمامه ز گرد بادپیچان نه
بر شانه ی خود ردای طوفان نه
برخیز و قدم به فرق کیوان نه
کیوان نه قدم فراتر از آن نه
می باش به راه زندگی کوشان
ای باد تو هم ترانه خوانی کن
ای ابر تو هم گهر فشانی کن
صحرا را گاه میهمانی کن
بر خسته ی تشنه میزبانی کن
کن زمزمه ای به گوش خاموشان
ای دشت که دست تو بود کوتاه
هر سال ز آب و سبزه در ده ماه
می سوزی و نیست کس بدان آگاه
میسازی تا بهار بعد آن گاه
خندید چو پیاله با دلی جوشان
بر دوش تو رایت عدم زیبد
پیرایه زیستن بیم زیبد
بر دوش تنی ز جان علم زیبد
کش چهره چو نور صبح دم زیبد
نی چهره چو چهره ی سیه پوشان
بس کان که بود به زیر تو پنهان
با سعی و عمل رسد به کف آسان
هر چند که طالبندش این و آن
بی کوشش و جهد در تو جاویدان
مانند به گل چنان فراموشان
کی دیده دو چشم تو نکویان را
کی چشم تو دیده ماه رویان را
نادیده بجز سلیم خویان را
دهقانان را بلند مویان را
جان تو و جان بیل بر دوشان
گسترده و صاف و آسمانگونی
تصویر فراخنای گردونی
ای خفته ندانی ار بدان چونی
داری ز درونی و ز بیرونی
دست و دل باز همچو می نوشان
پای من خسته مشکن ای صحرا
از پای مرا میفکن ای صحرا
دست از من و از تو دامن ای صحرا
راه از تو و پای از من ای صحرا
با تست «جلالی» از هم آغوشان
