ای که در راه خدا آمده ای
به سر تربت ما آمده ای
گر نگفتم به تو ای دوست سلام
یا نکردم به قدوم تو قیام
خاک از دست قضا بر دهن است
پای من بسته به بند کفن است
تا از این سنگ بخوانی پندی
اول از صدق بخوان الحمدی
**
من که در فرجه و ایام حیات
به بطالت گذراندم اوقات
گول آموزش دانش خوردم
نشدم عاشق کس تا مردم
زندگی با همه شور و شرش
تو به هوش آی و غنیمت شمرش
عشق و شیدایی و دنیا گردی
گر بر این هر سه کنی رو مردی
تخم حرص و هوس و آز مکار
هر چه خواهی بکن الاّ آزار
پند پایان «جلالی» اینست
مایه و رمز سعادت دین است
یزد ۱۳۶۱/۵/۲۶
