یک تبرزن روزی حجرالاسود را با تبرزین بشکست ** پیش پا بین هایی بگرفتندش و بشکستند سر و پاهایش و دست ** چشم این قوم عنود بود چون دیده شب کور امّا دیده مرد تبرزن می بود خیره بر خالق این سنگ کبود.