آیینه ای به سینه ی «آدم» نهفته بود آیینه دار در پس آیینه رفته بود خورشیدوار خواست تجلّی کند مدام مشتی حواله کرد آیینه را شکست در حجره ی زمین هر پاره ای به گوشه ی فرش زمان نشست خورشید از میانه ی هر یک طلوع کرد