Menu

جوانی

جوانی

در کنار جاده ی بی انتهایی
فارغ از اطرفیان، سرمست می رفتم
از صدای چکمه های گام هایی
چون صدای سکّه ی صرّافیان، از دست می رفتم
**
گوش خواباندم
روی گرداندم
جاده بُد پوشیده از خاکستر گرمی
بر فرازش جای پا از رهرو نرمی
**

گوئیا
آتشی سوزنده در راهی سفر کرده است
شعله اش در خرمن کاهی اثر کرده است
یا سمندر یا شهاب تیزگام گرمِ آتش پوش
کرده کوچ و شعله های آن شده خاموش
بانکی از او چون صدای گام هایش مانده اندر گوش:
آمدم،
رفتم،
فتاد این دیک گرم از جوش
**
این صدای چکمه ها و این صدای سکّه ها آنی و فانی بود
این سمندر، این شهاب، این آتش سوزان، جوانی بود
آخر این داستان،
آن سان که دانی بود
یزد ۱۳۶۹/۸/۲۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *