افسوس می خورم
افسوس می خورم که سحرخیز نیستم
رند و زرنگ و اهل نظر نیز نیستم
این هر دو عیب و نقص مرا پیر کرده است
**
تو مِلکِ طِلقِ حُسنی و سرسبزی ای نگار
جوینده ای زرنگ و سحرخیزتر ز من
مرز تو را ز چار طرف بُرده در حصار
چون ملک اختصاصی تحجیر کرده است
**
با پاره ی زمرّد و الماس پاره ها
بَر دست و گردن و سر و گوش تو یاره ها
نامَرد ، حلقه بسته و زنجیر کرده است
**
با این همه اگر که دلت در هوای ماست
چون سنگ سخت باش
تا آن دهان گشوده که پا تا سر اشتهاست
بیند که لقمه اش به گلو گیر کرده است
