صاحب مزرعه ای
باغ را بسته به آب
جمعی از مورچگان
بر بلندی کلوخی شده جمع
همه در آمد و شد، همگی در تب و تاب
**
لحظه ای بعد کلوخ
می شود محو و همه ی مورچگان محو شوند
در گل و لای زمین محو بهر نحو شوند
**
صاحب مزرعه ای
گاو را بسته به کار
کودکی بازیگوش
شده بر گاو سوار
لحظه ای بعد آن گاو
در سراشیب بلغزد پایش
سرنگون می شود آن کودک خُرد از جایش
**
گاه از زلزله و سیل هزاران زن و مرد
می شود کُشته به صد محنت و درد
یک طرف پیکر جان باختگان
یک طرف خیل به غم ساختگان
**
ای عزیزان ز کف رفته در این دشت سراب
باز این مزرعه دار
گاو را بسته به کار
باغ را بسته به آب
یزد ۱۳۶۹/۴/۱
