ای آشنا که بر سر گورم نشسته ای
لب بر دعا گشوده ای و چشم بسته ای
خاموش، هر کجا نگری خفته ی خسته ای
**
از خاک من بلند شود این جا دگر ممان
برخیز و قدر نقد دم و بازدم بدان
آن را تلف مکن
جز در ره جیب و می و چنگ و دَف مکن
**
این گور من که بر سر آن کرده ای درنگ
نبود به جز زمینی و یک مستطیل سنگ
بر روی خاک بادیه یک سنگ هِشته اند
بر روی آن دروغ زیادی نوشته اند
فرقی نمی کند
خواهی گلاب قمصر کاشان بر آن بپاش
خواهی بر آن …
**
هر کس که مُرد، مُرد و تمام است کار او
احمق کسی بُوَد که بُوَد داغدار او
آید نشیند از غم خود بر مزار او
**
ای نور چشم من که تو را هست عقل و هوش
این است حرف آخر لب بسته ای خموش
می رفت در دو گوش کر و بسته ی تو کاش
من نیستم. تو باش
