سال هاست
دست های دیو لجبازی پلید
با قلم مو
روز و شب آید برون از دودکش ها، گرد شهر
تا کند چهر عروسی را عجوز پیر دهر
**
می جهد فوّاره وار
از دهان این سیاه زنگبار
قیرگون سیل سیاه
تا کند دنیای زیبا را تباه
تا کند در چشمه ی آب حیات خلق زهر
**
چشم من در ماورای دودها
خواب می بیند،
فضای روشن اطراف کوه
خواب می بیند که دارد می کَشَد
خوش نفس در آن هوا
می چَشَد
خوش آب جان بخشای نهر
یزد پنج شنبه ۱۳۷۱/۷/۳۰
