Menu

فرق جوانی و پیری

فرق-جوانی-و-پیری

باورم شد پیری
بود چندی که گمان می کردم
همچنان دوره ی ایّام شباب
صاحب قدرتِ خلّاقه و یکتا مَردَم
**
دلبر سیم تنی
بود و از شهر به ناگاه سفر کرد و برفت
بعد ده سال پریروز به راهش دیدم
رفتم و حالش و احوالش را
با شتابی که بره داشت از او پرسیدم
**
آن صنم با گُل رویی خندان
گفت: این لحظه مرا نیست مجالی چندان!
که تِرن ساعت دیگر حرکت خواهد کرد
**
خواستم تا که بماند پیشم
ساعتی چند که دِلهُره من کم گردد
شوم آماده و توفیق نصیبم گردد
**
همچو گل با لب پُر خنده و با لحن کنایت آمیز
گفت آهسته: مبادا که زمینت زده باشد پیری
رفته باشد ز کَفَت قوّت مردانگی و جستاخیز!
تو نه موشی، شیری!
تو چنار کُهَنی راست بمان، بید مَشو
گفتمش گر که منم پیر بگو کیست جوان؟
(لیک با این همه از سابقه نومید مشو)
**
داد پاسخ که جوان آن که میان بازار
فرصتی گر دهدش دست و بیابد دلدار
پیش خود فکر کند:
همه کورند و کسی را به کسی کاری نیست
خلوت این جا بُوَد و کوچه و بازاری نیست
با سرافکندگی از پاسخ دندان شکنش
باورم شد پیری
باورم شد پیری
یزد ۱۳۷۱/۸/۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *