چشم بستم به خواب و به بیدار
شصت و پنج آدمک! هر یکی را
ساعتی در کف دست دیدم
چشم ها خیره بر خار
جمله با من سخنگو
حرف هاشان همه حرف تکرار
همچنان آدم مست دیدم
**
گوش من با صدا آشنا بود
ساعت هر یکی،
ای شگفتا در آن لحظه و حال
جمله خوابیده بودند اما
صفحه ی ماضی اش کار می کرد!
گوئیا آشنایی چو شاگرد
درس تاریخ ماضیّ خود را
پیش استاد تکرار می کرد
**
بس کنید!
کَر شد از گفته ها گوش هایم
چشم ها را گشودم
تا مگر از صدا، وارهایم
**
من به یک طرفةالعین
عمر بگذشته را دیده بودم(۱)
وای بر من! که بر تن به پندار
پیه تکرار مالیده بودم
**
این بدان!
خرتر از پیروان تناسخ
توی اصطبل دنیا خری نیست
چشم بگشا و خوشحال از این باش
کز مضارع به ماضی دری نیست
یزد پنج شنبه ۱۳۷۱/۱۲/۱۳
(۱)در سنّ شصت و پنج سالگی
