در پس دوربین فکر و خیال
از بلندی …
خاکیان را نگاه می کردم
در درون شیار نرم زمین
کرم هایی به جنب و جو دیدم
هر یکی بر فراز شانه ی خویش
حَمل، آیینه دورو می کرد
**
بار سنگین و سرد آینه ها
که به یک سو چو روز روشن بود
و به سوی دگر چو شب تاریک
کرم ها را به گِل فرو می کرد
**
آن طرف تر
پای آن گور کرم رفته فرو
باز بر روی نطع چرم زمین
نوجوان کرم های لاغر راست
شانه در زیر بارِ آیینه ها
**
خاکیان را جز این مگر راهی ست؟
خودکشی امر ناخودآگاهی است
یزد ۱۳۷۲/۲/۲۲
