سُفره ای اُفتاده بود گِرد آن،
مرد و زن پیر و جوان،
دست، در آن داشتند
هر یکی این سفره را با محتوایش مِلکِ طِلقِ خویش می انگاشتند
معده را پیوسته می انباشتند
**
پُشتِ سر
چند تَن نوباوه را دیدم نَزار
تا مگر برخیزد از جا پیرِ سیری
می کشیدند انتظار
**
چشم هایی ناظر این سُفره بود
خیره بر پیران و سیران حریص
که از چه از جا بر نمی خیزند پیران حریص؟
**
صاحب این چشم ها
بهر اجرای عدالت گاه با تیپای خویش
پیر جا خوش کرده ای را می فِکَند از در برون
تا نشیند دیگری در جای خویش
**
ای برادر!
سفره ی این زندگی پهن است، امّا نوبتی است
میهمان را طبق دعوتنامهِ در دست وقت و مُهلتی است
جامی از این باده ات دادند، نوشیدی برو
تا ازین می دیگران هم چهره ای گلگون کنند
زشت باشد!
میهمانی را به تیپایی ز دَر بیرون کنند
یزد ۱۳۷۲/۹/۱۷

واقعا عالیه استاد من خیلی این شعرارو دوس دارم ممنون
یه شاعر شعر نمینویسه شعر میشه !
و چه شادم که برای سری از کوی زمان
نامه ای خوش ز خوشی اش برسد !