نیست در خانه کسی
فارغ از گفت و شنود
در تهیگاه یکی صندلی افتاده و چشم
به فضا دوخته در فکر توام
تو گمان برده ای ای آهوی صحرای نشاط
که از این جنگ و گریزت به درآیم از پای
شیر نر خفته به نیزار دلم
تو یکی مسئله ای
حل این مسئله نیست
خارج از قدرت اندیشه ی من
لیک می ترسم از این غم که کسی
بیحساب آید و خواهد به حساب تو رسد
دست در کار تو گردد به جواب تو رسد
