دستی از روی غضب گشت گره
رفت بالا و چنان پتک گران
خورد بر پهنه ی سندان دلی
دستی از شدت درد
ناخودآگاه فرود آمد و بر دل چسبید
و بغلطید جوانی به گلی
دستی از رهگذری
گشت قلاب به دور کمر خم شده ای
بردش از مهر به بیمارستان
دست آغشته به خون پیدا شد
از برای رقم حق علاجست دراز
شیرسک را کشد این دست برون از پستان
دستی از خادم فرمانبر بیمارستان
رفت در دست به دل دوخته ای
و کشاندش به خیابان و نشاندش بر خاک
دستی از کارگر گورستان
خورد بر جبهه ی پیشانی و بعد
لاشه ای کنده شد از جای و خیابان شد پاک
دست های دگری در پی هم جنبیدند
دستی او را به کفن می پیچید
دستی اندر پی پرداختن گوری بود
و دو دست دگری خورد به سر
خاک می کرد به سر او به سر خاک پسر
دست ها از پدر کوری بود
هر کجا دستی بود
به جز از دست بهم بسته قانون همگی جنبیدند
ما ندیدیم که این دست جز از پیکر مظلوم شکاری بکند
دست منهم …
به قلم رفت و پس آنگه به دعا خواست که تا
دستی از غیب برون آید و کاری بکند
