Menu

شهریور

شهریور

شهریورست و باز

پیر عجوز دهر

بر سر لحاف کهنه پاییز می کشد

خورشید تابناک

آن کوره مذاب فلک اعتدال یافت

چون منقل کباب پز دوره گرد شهر

بر گرد چرخ رنگ دلاویز می کشد

آن دختر شکوفه که بی تاب بود و داد

دامن به دست باد

آبستنست و با شکم باردار خویش

از شرم روی شاخه فکنده ست سر به پیش

شهریورست و حامله های بهار باغ

در انتظار لحظه ی فارغ شدن ز بار

در صف نشسته اند

از جان و دل ز میوه ی دل دست شسته اند

من مادری سراغ ندارم به عمر خویش

چون مادر درخت

کاندر گذشت عمر

هر سال بچه زاید و گیرند از او به زور

اما چرا به خاطرم افتاد هست هست

در باغ دهر کهنه درخت بشر مدام

آرد جوانه ای

اما در انتظار نشسته است باغبان

تا میوه های نورس و نارس هر آنچه هست

از شاخه ی حیات بچیند به زور و بعد

چیند ردیف در دل صندوق گورها

این باغبان پیر فلک مرگ آدمی ست

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *