چون نون خمید قدّ قلم آن زمان که خواست
بی قید و کمّ و کاست
شرحی دهد که خالق بی چون من کجاست
با شعر و حرف راست
**
خواهد که جای پای خدا را دهد نشان
واضح به این و آن
هر جا هر آن که طالب دیدار آن لقاست
این شرحش اکتفاست:
**
در کاسه ی سر همه افراد ذیشعور
نقشی بود زنور
آن جای پای حضرت دادار کبریاست
گر دیده را ضیاست
**
هر چند مغز من بود اندر وجود من
در قید و بند تن
مغز من از شگفت ترین پدیده هاست
از قید (من) رهاست
**
این مغز من بود که مرا می برد برون
از این جهان دون
زندانی درون سرم اصلش از سماست
بیرون از این سراست
**
فهرستی از تنوّع خلقت بود در او
فهرست بس نکو
هم او ز غیب می شنود هر چه را رواست
در گوش او نداست
**
آگاه و عالم است به اسرار این جهان
با تکیه بر زمان
پایش به نردبان زمان مقصدش خداست
هر چند از او جداست
**
من زاده ی زمینم و گر پا به گل فروست
نیروی جذب اوست
من زاده ام ز خاک که تیپاخور قضاست
سرگشته در فضاست
**
سرگشته ام اسیر و گرفتار نفس دون
با پیکری زبون
سرگشتگی به ارث رسیدم که این رواست
پایان من فناست
یزد ۱۳۶۵/۸/۲۰
