این سکّه که چون طلسم و زر است و وبال
از سرب به حلق خلق قالب شده حال
روی است و ریا و قلب و این نیست ریال
در خورد مبال است بر این مال مبال
**
آمد به شتاب دوش و ننشست و برفت
دریافت که قصّه چیست برجست و برفت
کی بار دگر به سوی من برگردد
صیدی که زدام و بند من رست و برفت
**
گفتم دو لبت گفت بود چشمه نوش
گفتم چشمت گفت بود باده فروش
گفتم مویت گفت چو روز تو سیاه
گفتم نگهت گفت «جلالی» خاموش
**
آنم که ز مدح خلق دم می بندم
چشم از زر و مال و از نعم می بندم
محتاج اگر به نان و دو نان گردم
سنگی ز مزار بر شکم می بندم
**
ماهی دو سه می کشیده ام هر سالی
سالی ز می کشیده کردم حالی
بهر لحد خویش نگه داشته ام
خشت سر هر خمی که کردم خالی
