ما در طول تاریخ خود دو فرد برجسته مشابه داریم که هر یک سبب تحولی در معتقدات معاصرین خود و آیندگان شده اند و بین این دو ویژگیهای زیادی وجود دارد که تا به امروز کمتر کسی بدان پرداخته است. این دو فرد برجسته یکی شمس الحق تبریزی و دیگری شمس الدین محمد حافظ شیرازی است و سعی ما بر این است که با آوردن مختصری از ویژگیهای شمس و مقایسه با احوال حافظ پی به علت اصلی مخالفت حافظ با متشرّعین ریاکار برده و سبب به کارگیری صنعت ایهام را در اشعار او که عامل اصلی اعجاز کار این شاعر است، دریابیم.
*شمس الحقّ و الدین محمد بن ملک داد تبریزی مشهور به شمس تبریزی یکی از انگشت شمار موحدین کامل و معدود واقفین به اسرار نبوت حضرت ختمی مرتبت و حکمت دین مبین اسلام در قرن ششم هجری است که ولادت او، در سال ۵۸۲ اتفاق افتاده و در ۶۴۵ هجری وفات یافته است. شمس در ایام صیاوت و نوجوانی موفق به کسب علوم پایه و عالی در نزد اساتید زمان خود شده و در علم تفسیر و حدیث و فقه و کلام و فلسفه متبحّر بوده و کتاب التّنبیه را که یکی از کتب پنج گانه فقه شافعی است به خوبی آموخته است. از ویژگیهای او همانطور که از کتاب مقالات شمس مستفاد می شود یکی اینکه در دوران کودکی با همگنان خود تفاوت زیادی از لحاظ طرز تفکر و برخورد با مسائل اطراف خود داشته است. خود می گوید:
۱-مرا گفتند به خردی، چرا دلتنگی؟ مگر جامه ات می باید یا سیم (نقره)؟ گفتمی: ای کاش این جامه نیز که دارم بستندی.
۲-هرگز کعب (طاس- قمار) نباختمی. نه به تکلّف (از روی جبر) الّا طبعاً (از روی فطرت). دستم به هیچ کار نرفتی، هر جا وعظ بود آنجا رفتمی.
۳-از عهد خردی این داعی را واقعه عجیب افتاده بود. کس از حال داعی واقف نه، پدر من از من واقف نی، می گفت: اولاً تو دیوانه نیستی، نمی دانم چه روش داری؟ …. گفتم یک سخن از من بشنو: تو با من چنانی که خایه بر بط زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط بچگان بیرون آورد. بط بچگان کلانتر شدند، با مادر خود لب جو آمدند. در آب درآمدند، مادرشان مرغ خانگی است. لب لبِ جو می رود. امکان آب درآمدن نه، اکنون ای پدر! من دریا می بینم. مرکب من شده است و ظنّ و حال من این است. اگر تو از منی یا من از توام درآ در این آب وگرنه برو بَرِ مرغان خانگی.
*به نقل از کتاب نی نواز اول به تالیف نویسنده این سطور.
۴-اول با فقیهان نمی نشستم با درویشان می نشستم. می گفتم اینها از درویشی بیگانه اند چون دانستم که درویشی چیست و ایشان کجااند، اکنون رغبت مجالست فقیهان بیش دارم از درویشان زیرا فقیهان باری رنج برده اند، اینها می لافند که درویشم آخر درویشی کو؟
با یک نظر اجمالی به این چند گفته شمس تبریزی که بیانگر حالات و روحیات و طرز تفکّر ایام کودکی و نوجوانی و دوره بلوغ اوست به خوبی می توان دریافت که شمس در ایام کودکی و نوجوانی با همگنان خود فرق بسیار داشته است. نوجوانی درون گرا و جوانی جستجوگر و مردی طالب درک حقیقت بوده است. او به پای وعظ وعاظ می رفته تا درهایی از معرفت به روی خود بگشاید اما در عین حال مقلّد صفت نبوده و حس تشخیص خوب از بد و گفته صحیح از ناصحیح را داشته و قادر بوده است که با تجزیه و تحلیل گفته های وعاظ، مطلب درست و منطقی را برگزیند. او به حکم فطرت و عقل با خود می گوید: مرا چه جای خفتن؟ و عهد می کند تا مجهولات خود را کشف نکند از پای ننشیند. و چنانکه می دانیم این متفکّر برای بیشتر دانستن دست به سیر و سیاحت می زند و هر جا دانشمندی مشهور را سراغ دارد زیارت می کند و جاه و مقام و مال و منال دنیا او را نمی فریبد و هر کجا افراد مستعدی چون مولانا جلال الدین بلخی را بیابد با گفتن حقایق او را متحوّل و خود را مورد سرزنش و طعن و لعن مریدان و عوام الناس اطراف او می سازد. شمس مردی باهوش، باسواد و طالب پیروزی حقّ بر باطل است. او تعصّب دار و دسته درویشان یا فقیهان را نمی کشد. هر کجا نقطه ضعفی در هر کس به بیند با صراحت تمام برملا می کند. در نظر او اصل جستجو و پیروی از حق و حقیقت است نه طرفداری از مدّعیان جور و واجور آن.
کمتر از یک قرن پس از رحلت او در شیراز فرزندی در خانواده مشابه خانواده شمس بدنیا می آید. او هم در کودکی به تحصیل علوم متداول خود از قرآن گرفته تا سایر علوم متداول مدارس آن زمان می پردازد. از پیشینیان کتابی در عالم شعر و ادب نبوده که مطالعه نکرده باشد و این در جای جای اشعار او مشهود است. منتها شمس سیر و سیاحت را بر می گزیند و در هر کجا صراحت لهجه او برای او دشمنانی می آفریند فی الفور و به ناچار آن دیار را ترک کرده به جای دیگری می رود. اما حافظ اهل سیر و سفر نیست و پای بند شهر و دیار و زن و فرزند و دوستان و هم صحبتان خویش است. اقامت و سکونت در یک شهر با روح پرخاشگری و مبارزه با متولیان دروغین شریعت و طریقت ایجاب می کند که سخن در پرده ایهام گفته شود و از آنجایی که حافظ شاعری چیره دست و آگاه به معارف اسلامی و مبانی عرفانی و سیر و سلوک است از راه شعر با ریاکاران زمان و مخرّبین شریعت و طریقت به مبارزه برمی خیزد و چنین است که در بیشتر موارد با ایما و اشاره به مخالفین خود می تازد. اشعار صریح و کنایه آمیز او در حق زاهدان ریایی و متشرّعین ریاکار به اندازه ای است که هر فارسی زبان دست کم بیتی از آن را از بر دارد. کنایه های او درباره ی اهل طریقت دروغین هم کم نیست:
نقد صوفی نه همه صافی و بیغش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
خدا زان فرقه بیزار است صد بار
که باشد صد بُتش در آستینی
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش
گر بدین فضل و هنر! نام کرامات بریم
پس چنین در می یابیم که ماحصل دانش اندوزی حافظ در این شعار خلاصه می شود که: باید با ریاکاران و دروغگویان که در زیر نقاب طریقت و شریعت مخلّ دین حضرت ختمی مرتبت (ص) هستند درافتاد.
